می نویسم برای دخترم در آخرین شب بارداری- قسمت دوم -
خوب برسیم به قسمت های شیرین ماجرا: در تاریخ 26 آذر 92 بود که به علت سرماخوردگی شدید (توی این دوران 3 بار سرما خوردم که یه بارش خیلی شدید بود ) مجبور شدم برم نیشابور پیش مامان و بابام، که ... یه روز که دراز کشیده بودم و استراحت می کردم یه دفه احساس کردم چند تا حباب کوشولو پایین دلم داره می ترکه شنیده بودم که اولین حرکات نی نی این مدلیه ولی تا اون روز درک نکرده بودم خیلی ذوق زده شده بودم حس خیلی خیلی قشنگی بود آخه از اونجا به بعد بیشتر می تونستم باهات ارتباط برقرار کنم قبل از اون هر وقت می ترسیدم یا نگرانت می شدم فقط باید می رفتم جایی که بتونم صدای قلبت رو چک کنم ولی ازونجا به بعد شما با تکون خوردن هات بهم می فهموندی که مامان من زنده ام و ح...
نویسنده :
مامان نی نی
11:54


